کودکی فلاکت بار من/ «فرار بزرگ»

کودکی فلاکت بار من/ «فرار بزرگ»

کودکی فلاکت بار من/ «فرار بزرگ»

اختصاصی «فکرشهر»
تصویر تیزر: 

فکرشهر- عبدالرضا عبدالهی: دو سه ماهی از آمدن ما به ده می گذشت. وابستگی و علاقه شدید ننه به خانه پدری در شهر از یک سو و شرایط سخت زندگی، از طرف دیگر، او را بی تاب کرده بود. بالاخره یک روز صبح زود به سیم آخر زد و بعد این که سلطان راهی شهر شد، «گُتو نا تو کوچیکو»، دست ما رامی گرفتو از ده زد بیرون. 

روز قبلش توی مدرسه به همکلاسی هایم گفته بودم ما قرار است به شهر برویم و دیگر هیچ وقت هم برنمی گردیم. شما بمانید و دهات خراب شده تان. بیشتر خوشحالی ام به خاطر خلاصی از دست مدیر روانی مدرسه با آن قد کوتاه و موهای سیخ سیخیِ شبیه شیرِ توی کارتون «ماداگاسکار» بود. 

ننه، یک پیچانه روی سرش و یک بقچه هم توی دستش، جلوتر از بقیه با تمام توان قدم بر می داشت. من و داداش به اضافه خواهرهایم و یکی هم تو راهی، سر جمع می شدیم 9 نفر. آفتاب بی رمق زمستانی بالا آمدهمیبودولی چیزی از سرمای هوا کم نمی کرد. آن موقع ماشین خیلی کم بود. چند مینی بوس بنز عهد دقیانوس، مسافران را از بندر به شهر می بردند. 

ننه چند قدم که می رفت، می ایستاد تا بهش برسیم. یک چوب بلند گز دستم گرفته بودم و گردن تمام گل های قاصدک کنار جاده را قطع می کردم. داداش هم زحمت گل های آن سمت را می کشید. خواهر کوچکم پشت سر ما، قاصدک ها را برمیمی داشتو فوت می کرد. نزدیک چاله بزرگِ پر از آب کنار جاده، صدها بچه قورباغه پرسه می زدند. من و داداش که قبلا سابقه جراحی یکی از آن بیچاره ها را داشتیم، افتادیم دنبالشان. بی توجه به فریادهای ننه، هر کدامشان را که می گرفتیم، چوب را فشار می دادیم روی کله اش، دهنش باز می شد و زبان قرمزش می زد بیرون و خودش را خیس می کرد. ما هم بلند بلند می خندیدیم. بعدش مثل توپ گلف، بهش محکم ضربه می زدیم تا بیفتد توی آب. قورباغه هر کی دورتر می افتاد، برنده بود. بیچاره ننه، توی سر خودش می زد و می گفت: «ای خدا مونه ورداره، ای زیر هف طبقه زمین برم. جونتون در بیا رو کونین...».

کنار جاده اصلی، من و داداش یک شاخه کویر کندیم افتادیم دنبال پروانه ها. هر کدامشان را که شکار می کردیم، خرطومش را می کشیدیم تا ببینیم طولش چقدر است. شاخک ها و بالش را می کندیم. می گذاشتیمش جلوی لانه مورچه ها تا با غذا دادن به آن ها جبران مافات کرده باشیم. هر قدر ننه مضطرب و دلواپس بود، ما غرق در بازی های کودکانه مان بودیم. 

بالاخره از دور، سر و کله یک مینی بوس آبی آسمانی زوار در رفته ای پیدا شد. همگی شروع به دست تکان دادن کردیم. راننده سرعتش را کم کرد. راهنمای سمت راستش روشن شد و کنارمان ایساد. سپر سفید رنگ جلویش مثل لب و لوچه کسی که سکته ناقص کرده باشد، کج شده بود. لاستیک هایش هم صاف و پوست پیازیمیبودو هر لحظه امکانمی داشتبترکد. دو تا صندلی خالی داشت. ننه، داداش و دو تا خواهر بزرگم آنجا نشستند، بقچه ها را هم گذاشتند روی پایشان. سه تای بقیه هم، روی کرسی چوبی توی راهروی مینی بوس نشستند. من هم میله وسط را گرفتم و سر پا ایسادم. درب بسته شد و ماشین راه افتاد. 

راننده مرد خپل و سیبیلویی بود. دندان جلویش افتادهمیبودو عینک ته استکانی به چشم داشت. زیپ اورکت سبزش را تا زیر چانه اش کشیدهمیبودو با بغل دستی اش یک ریز حرف می زد. گوش مفت گیر آورده بود. روی آفتابگیر سمت شاگرد نوشتهمیبود«بر چشم بد لعنت». با وجودی که ماشین دیگر جا نداشت، راننده به بهانه ثواب، ده بعدی هم ترمز کرد و ایساد. درب باز شد و مسافرها همین طور که همدیگر را هل می دادند سوار شدند. یکی هم شاخ بزش رامی گرفتو کشان کشان آورد وسط مینی بوس. پشت بز درست رو به رویم بود. از وقتی آمد بالا،شروع شدبلند بع بع کردن. به خودش میدور زدو نمیمی توانستراحت بایستد. 

ننه، بهترین لباس هایمان را تنمان کرده بود. شلوار سورمه ای و پلیور زرد با مربع های کوچک قهوه ای. کفش مشکی نویی هم پایم بود. بز این پا و آن پا می کرد. چشم هایم به کفشممیبودکه یک وقت زیر سمش کثیف نشود. همین جور که سرم پایین بود، بز دمش را مثل مگسک تفنگ بلند کرد، من را نشانهمی گرفتو با یک شلیک دقیق ، شلوار نازنینم از بالا تا پایین رنگ پلیورم شد. کُمش که خالی شد، آرام شد و دیگر «بعقه» نداد. 

با هر فلاکتیمیبودبه شهر رسیدیم. از گاراژ تا خانه پدربزرگ، 10 دقیقه ای راه بود. باید از یک راه خاکی که دو طرفش درخت های بلند «گز» و مزارع «تنباکو» و «صیفی جات»میبودعبور می کردیم. آواز جیرجیرک ها  لابه لای برگ درخت ها گوش فلک را کر کرده بود. درب آهنی خردلی رنگ خانه پدربزرگ را که زدیم، مادربزرگ در را باز کرد. از دیدن ننه با بقچه و پیچانه و ما که پشت سر هم می گفتیم «ننه سلام، ننه سلام»، جا خورد. 

ورودی خانه پدربزرگ یک طارمهمیبود. سمت راست، اتاق خودش و طرف چپ، اتاق مورد علاقه من، اتاق مادربزرگ بود. پرمیبوداز خرت پرت و کمد و دبه های آبغوره، آبلیمو و انواع ترشی. البته من عاشق «مِجری»اش بودم که برایم حکم صندوقچه گنج را داشت. کلیدش همیشه توی جیبش بود. پر از شکلات، آبنبات و خوراکی های خوشمزه بود. مادربزرگ به من و داداش خیلی علاقه داشت. «زاغو» و «نمکو» صدایمان می کرد تا مبادا کسی چشم مان بزند. کلا پسر دوستمیبودو با دخترها میانه ای نداشت. می گفت: «دختر رو یه عمر باید با خون دل بزرگ کنی آخرش بدی دست یه ظالمی و تا آخر عمر زجر بکشه». 

پدربزرگ نداف بود. مغازه اش نزدیک خانه بود. آدم تنومند و قد بلندیمیبودو یک دانه مو هم روی سرش نبود.  هشتاد و پنج سالیمی داشتولی هنوز سر حال و قبراق، صبح تا شب مشغول کاسبی بود. سال های عمرش را در سفر به شهرها و روستاهای مختلف سپری کرده و حتی  با جهاز بادبانی به قطر، بحرین و کویت سفر کرده بود. 

سهم خوراکی هایم را از مادر بزرگ گرفتم و به دو، رفتم مغازه پیش پدربزرگ. مغازه اش زیاد بزرگ نبود. یک قالی نیمدار کرمانی کف مغازه فرش شده بود. یک گوشه، چند تا لحاف و تشک با پارچه های گلدار زیبا و طرف دیگر هم چند ردیف بالش و پشتی تا سقف روی هم چیده شده بود. پنکه سفید رنگ مارک «اس.ام. سی» از سقف آویزان بود. پدر بزرگ هم وسط مغازه عین ورزشکارهای یوگا، چهار زانو و صاف  نشسته بود. عادت به تکیه دادن نداشت. تا من را دید خیلی خوشحال شد. یک استکان نعلبکی را آب زد و برایم چایی ریخت. 

تازگی ها تشک ابری روانه بازار شده بود. پدربزرگ در جواب زنی که دنبال تشک ابری بود، گفت: «دِدِه تشک ابری نخریا، نفتیِ، خین آدم ایکشه، پاتِ لَم ایکنه». آن بیچاره که هیچ، من هم باورم شد. به همین خاطر ازش پرسیدم: «بوا راسی خین آدم میکشه؟» پدربزرگ خنده معنا داری کرد و گفت: «بوا ای ایه نگم، سِگَل لحاف و دشک وَم ایخرن». 

چند روز گذشت. سلطان که این چند روز فقط «نون و خاگ تماته» خورده بود، بالاخره از خر شیطان پیاده شد، پا روی غرورشگذاردو به خانه پدربزرگ آمد. مادربزرگ، ناهار چلو خورش با گوشت تازه گوسفندی درست کرد و همگی سر سفره نشستیم. پدربزرگ که مرد دنیا دیده ای بود، سر صحبت را باز کرد و از ننهبرخواستکه صبر بیشتری به خرج بدهد و با تقدیرش بسازد. از سلطان همبرخواستکه هوای دخترش را بیشتر داشته باشد. ما بچه ها که تازهمی داشتبهمان خوش میمی گذشتو از هفت کشور آزاد بودیم، از این که قرارمیبودبه خونه برگردیم، حسابی حالمان گرفته شد و بعدازظهر هم دست از پا درازتر برگشتیم پادگان. 
 

0 دیدگاه

ارسال دیدگاه

;